|
نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست؟ من یک بیگانه و هراسان در جهانی که هرگز نساخته امش
|
استاد علامه محمد تقی جعفری(قدس سره) در کتاب «فلسفه و هدف زندگی» جمله ای را فرموده اند که بهتر دیدم آن را اینجا هم نقل کنم چرا که آن جمله بسیار دوست دارم: «واقعیت تابع جهل و تردید ما نیست و در نتیجه تحقق خود را از انکار کردن و باور نداشتن ما نمی گیرد.» **************** چند جمله از فرمایشات آیت الله بهجت فومنی: حضرت آیت الله العظمی محمد تقی بهجت فومنی می فرماید: «لازم نیست که انسان در پی این باشد که به خدمت حضرت ولی عصر علیه السلام تشرف حاصل کند، بلکه شاید خواندن دو رکعت نماز سپس توسل به ائمه علیهم السلام برای او بهتر از تشرف باشد؛ زیرا آن حضرت می بیند و می شنود و عبادت در زمان غیبت افضل از عبادت در زمان حضور است و زیارت هر کدام از ائمه اطهار علیهم السلام مانند زیارت حضرت حجت علیه السلام است.» برگرفته از کتاب آینه حقیقت- محمد رحمتی- ص61 حضرت آیت الله العظمی بهجت فومنی می فرماید: *همه چیز در ولایت است همه چیز در همین کلمه ولایت است؛ اگر ولایت باشد، دیگر جلوترها (اصل توحید، اصل نبوت و تصدیق رسالت و تمام این مهمات) داخلش هست. گفت «چون که صد آمد نود هم پیش ماست» *ولایت بالاترین عبادت در فضل نماز، روایتی بالغ تر و رساتر از این روایت در نظرم نیست که می فرماید: الصلاه معراج المومن [نماز معراج و نردبان ترقی مومن است] همچنین در روایت داریم: لو تعلم المصلی ما یغشاه من جلال الله، ما انفتل من صلاته [اگر نماز گزار می دانست که از جلال الهی چه اندازه او را فرا می گیرد، هرگز از نماز روی بر نمی گرداند.] و نیز از حدیث «کل شیء من عملک تبع لصلاتک [تمام اعمال تو در قبول یا رد، تابع نمازت است] معلوم می شود که نماز از همه اعمال عبادی، بالاتر است. اما از حدیث لم یناد بشیء کما نودی بالولایه[به هیچ چیز به اندازه شما ولایت، فرا خوانده نشده است] استفاده می شود که ولایت از بین عبادات خمسه[نماز، روزه، حج، زکات و ولایت] از همه بالاتر است. برگرفته از کتاب آینه حقیقت- محمد رحمتی- ص 9و43 [ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 19:13 ] [ افرا حنگلی (afra jangali) ]
[ ]
فعلا که مشغول خدمت سربازی هستم و فرصتی برای وب نویسی و
هیچ چیز دیگر ندارم اما همین قدر بگویم که سالار سعادتخواه یکی از دوستان
دوره خدمت سربازی ام شعر قشنگی را یادم داده که من هم آن را این جا تکرار
می کنم: « توی زندان، پشت سلول، روی دیوار، نوشته بود: روزهای سخت همیشگی نیست، گر می گذرد غمی نیست؛» ------------------------------------------------- ---------------------------------------------------------------- برای خالی نبودن عریضه چند تا از گزارش هایی را که از من در ماهنامه زمانه منتشر شده این جا می آورم:
تا سرزمین قصهها با اسب چوبی کودکیها
آرش عاقبتي خطبهسرا
به گفتۀ ارنست کاسیرر: «گروهی، قصه را بر تفکر مقدم میدانند، و به عبارت بهتر، قصهگویی را مرحله ابتدایی تفکر انتزاعی میدانند». هرچند که گفته میشود گوش ما ازاین «قصهها» پُر است ــ و شاید همینطور هم باشد ــ باید سوار بر اسب چوبی کودکیها شد و به سوی سرزمین «قصهها» تازید. باید به مهمانی انسان غارنشین رفت و همان سیبی را که آدم خورد، گاز زد. و میشود سوار بر کشتی نوح قطعاتی از اوستا را همراه با موسیقی بارانها به آواز بلند خواند. برای رسیدن به سرزمین «قصهها» باید از اهرام مصر عبور کرد و نقشهای از جنس پاپیروس در جیب داشت. کمی هم باید به سمت سرزمین بابل تاخت و در کوچه پسکوچههای شوش و نینوا دنبال سرلوحههای سفالینی گشت که قصۀ خلقت و آفرینش جهان را بر آنها نقش بستهاند. و باید تا سرزمین یونان رفت و واو به واو ایلیاد و ادیسۀ هومر را تازید و «هزار و یک شب» در کاخ هزار و یک پادشاه خوابید و … برای رسیدن به سرزمین «قصهها» همچنان باید تاخت؛ و تا «سرزمین یکی بود، یکی نبود» رفت... ادامه آن را در سایت ماهنامه زمانه: تا سرزمین قصهها با اسب چوبی کودکیها
جشنواره ای برای قلمهای زرین
آرش عاقبتي
دبیر این جشنواره میگوید کار اجرایی آن را از دیماه ۱۳۸۹ با استفاده از رسمیترین فهرست در خانۀ کتاب شروع کردهاند و بعد از آن ۸۰۴ کتاب در بخش داستان، ۱۸۹۰ کتاب در بخش شعر و ۵۹۰ کتاب را هم در بخش پژوهش بررسی کردهاند. تعدادی از این آثار به مرحلۀ دوم راه یافته و در نهایت ۲۲ اثر به مرحلۀ نهایی راه پیدا کردهاند. مراسم هشتمین دورۀ «جایزۀ قلم زرین»، عصر یکی از روزهای میانی تیرماه و همزمان با روز قلم و ولادت امام حسین(علیهالسلام) در سالن اجتماعات نسبتاً کوچک انجمن قلم ایران، با حضور جمعی از مدیران فرهنگی، نویسندگان و شعرا برگزار شد.... ادامه آن را در سایت ماهنامه زمانه مشاهده کنید:
تعارف نکنید؛ انقلاب اسلامی زیر میکروسکوپ است
آرش عاقبتي خطبهسرا
گزارشی از «راز»های ناشنیدۀ انقلاب
شهریور ۱۳۸۸ نادر طالبزاده هم همراه جمعی از هنرمندان دفاع مقدس به دیدار رهبر معظم انقلاب رفته بود. در آن دیدار فرصتی پیدا کرد تا پشت تریبون قرار بگیرد و سعی کرد در یک فرصت ششدقیقهای از دغدغههایش بگوید. حرفهایش را با این جمله شروع کرد: «ایران امروز بیش از هر زمانی زیر میکروسکوپ و توجه جهانیان است». او دربارۀ نبود نقد واقعی بهویژه در رسانۀ بصری حرف زد و هشدار داد: «اگر شما نقد واقعی نداشته باشید، ویروسهای کوچک به دمل، چرک و سرطان تبدیل میشوند». حالا طالبزاده برنامۀ «راز» را در ادامۀ همان حرفها روی آنتن میبرد و اعتقاد دارد که «ما امروز بیش از هر زمان دیگر، نیاز به افشای بعضی مسائل و انتقاد جدی، صادقانه و اسلامی داریم». بدون شک محور اصلی برنامه، «انقلاب اسلامی ایران» است که به انعکاس بعضی از رازها و ناگفتههای آن، برای مخاطبان داخلی میپردازد، هرچند که موضوعات متنوعی را دربرگیرد.... ادامه آن در سایت ماهنامه زمانه/ کلیک کنید؛
بزرگداشتی دیگر برای سنگربانان فرهنگی
آرش عاقبتي
سید رضا مؤید خراسانی، شاعر و مداح اهل بیت(علیهمالسلام)، در چهارمین نشست «سنگربان» مورد تجلیل قرار گرفت. سلسله نشستهای «سنگربان» یا به عبارت بهتر، نکوداشت سنگربانان جبهۀ فرهنگی انقلاب اسلامی، یکی از برنامههایی است که دفتر مطالعات جبهۀ فرهنگی انقلاب اسلامی مشهد، مدتی است آن را در دستور کار خود قرار داده است. تا امروز در قالب سلسله نشستهای «سنگربان»، از برخی شخصیتهای فرهنگی همچون سعید عاکف (نویسندۀ کتاب «خاکهای نرم کوشک»)، حاج محمود اکبرزاده (مداح پیشکسوت و انقلابی) و دکتر سیّد علیشاه موسوی گردیزی (از مجاهدان افغانی جبهههای ایران) توسط دفتر مطالعات جبهۀ فرهنگی انقلاب اسلامی تجلیل شده است.............. مؤید خراسانی؛ سنگربان شعر آیینی
دانشگاه موازی؛ طرحی برای محاجه با علوم انسانی
ارش عاقبتي
«دانشگاه موازی» تلاش تازهای در حوزۀ علوم انسانی است؛ حوزهای که رهبر معظم انقلاب با حساسیت خاصی از آن صحبت میکند. رهبری بارها از ضرورت تحول در حوزۀ علوم انسانی سخن گفته و با بیان اینکه «ما باید در علوم انسانی اجتهاد کنیم؛ نباید مقلد باشیم» افق روشنی را در برابر جامعۀ علمی ترسیم کرده است. دانشگاه موازی برخلاف عنوانش یک دانشگاه جدید در میان دانشگاههای کشور نیست، بلکه تلاشی است با هدف ترمیم نواقص نظام آموزشی علوم انسانی... دانشگاه موازی؛ طرحی برای محاجه با علوم انسانی
کانون در فضای مجازی
ارش عاقبتي
«نمایشگاه بینالمللی رسانههای دیجیتال» مهرماه امسال پنجمین دورهاش را پشت سرگذاشت. جشنواره و نمایشگاه پنجم با بیش از ۹۰۰ غرفه در بخشهای گوناگون برگزار شد. «نرمافزارهای رسانهای»، «پایگاههای اینترنتی و رسانههای برخط»، «بازیهای رایانهای»، «هنرهای دیجیتال» و «تولیدات مراکز فرهنگی دیجیتال» از بخشهای گوناگون دورۀ پنجم نمایشگاه بود. کانون اندیشۀ جوان، یکی از مؤسساتی بود که در نمایشگاه پنجم حضور فعالی داشت؛ چرا که به گفتۀ مدیرعاملش، «از سال ۱۳۸۰، به فعالان فضای مجازی پیوسته و تلاش میکند در فضای فرهنگی ـ پژوهشی به تبیین، تبلیغ و ترویج گفتمان انقلاب اسلامی برای جوانان ۱۶ تا ۲۸ سال بپردازد»... کانون در فضای مجازی
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 10:58 ] [ افرا حنگلی (afra jangali) ]
[ ]
این مطلب روایت شتابزده ای از اولین روز خدمت سربازی ام است:
ساعت چهار صبح است. نسیم سردی می وزد. آسمان با ستاره ها چراغانی شده است... به کوچه میآیم، وارد خیابان می شوم... به صدای برخورد باد و برگ ها گوش می دهم و به روزهای مبهم آینده می اندیشم... اول آبان هزار و سیصد نود است. «-سفری دیگر، ای دوست، و به باغی دیگر -بدرود -بدورد، و به همراهی نیروی هراس» اولین روز خدمت سربازی ام است... تا به پادگان برسم ساعت از هفت و نیم هم گذشت... خانواده ها که آمده اند بچه هایشان را راهی کنند، پشت در پراکنده هستند... برگه را به سربازها نشان میدهم و وارد پادگان می شوم... وارد یک محوطه می شوم که تعداد زیادی سرباز اعزامی در آنجا جمع هستند. اسم شهرها و پادگان ها را بر روی تابلوهایی مشخص نوشته اند. من باید تابلوی مرکز.ا.ف.ا.ا. گیلان بایستم؛ یعنی مرکز آموزش فرماندهی نیروی انتظامی گیلان. عجب شیر، کرمان، نیشابور، تهران، قزوین، یزد، اندیمشک و... هم شهرهای دیگری هستند که قرار است بچه های دیگر اعزام شوند... می گویند همان جا روی آسفالت بنشینید و ما یکی دوساعت همان جا می نشینیم... حاج آقایی میکرفون را به دست می گیرد و دقایقی صحبت می کند. از اهمیت و جایگاه سربازی می گوید، از آغاز دوران جدیدی در زندگی ما، و یک سری توصیه های اخلاقی و کمی هم دلداری می دهد... بالاخره اعزام ها شروع می شود... چند تا لیست را می خوانند اسم من هم خوانده می شود... ظاهرا قرار است ما (من و حدود دویست سرباز دیگر) در همین پادگان بمانیم... از همان لحظه ای که وارد پادگان شدم سربازهای دیگر در حال آموزش بودند... دویدن... نرمش... کار با اسلحه و... ما را به سمت دیگری در همان پادگان راهنمایی می کنند... روی زمین می نشینیم... بعد دوباره به صف می شویم و ما را به سمت دیگری(قسمت انتهایی پادگان) می برند... کمی جلوتر که می رویم صف ها به هم می خورد... هرچه جلوتر می رویم صداها بلندتر و کلمات غیر مودبانه تر و الفاظ غیرمعمول تر می شوند... دوباره با زبان تند تری در نه ردیف ما را به صف می کنند... بعد چندتایی بشین و پاشو ... و بعد دوباره می گویند روی زمین بنشینید ... حالا آفتاب بالاتر آمده است... ما زیر آفتاب آبان ماه نشسته ایم و ساعت ها می گذرند... یک نفر که خودش را فرمانده معرفی می کند به یکی از بچه گیر می دهد و او را تحقیر می کند که کجا درس خوانده ای؟ بچه های پنجم ابتدایی از تو بهتر می فهمند!... بعد همان آقا به یکی از سربازها دستور می دهد که سرویس ها بهداشتی را هم قفل کنند ... بچه داشتند با هم پچ پچ می کردند که این آقا بی سواد و عقده ای است و... اما من به خودم گفتم حالا دیگر کار از کار گذشته و باید فعلا سکوت کنم با اینکه به شدت عصبانی بودم... هم اینگونه برخوردها و الفاظ و هم نشستن زیر آفتاب گرم باعث شد سرم درد کند... آن قدر آن جا نشستیم که هر دو پایم کاملا خشک شده بود (پام خوابید) و وقتی که اسم من را دوباره صدا زدند تا جلو بروم به سختی مثل آدم ها فلج بلند شدم و خودم را به آن ها رساندم... از همان اول صبح وقتی ما از جلوی سربازها عبور می کردیم آن ها اسم شهرهایشان را با صدای بلند فریاد می زدند و از این طریق همشهریهایشان را پیدا می کردند... از آن جایی که ما همگی از یک استان بودیم بعضی ها هم موفق شدند و دوستان و همشهریهایشان را پیدا کردند.... مدتی از اذان ظهر هم گذشته بود و ما هم چنان آنجا بودیم. تقریبا صف ها به هم خورده بود و بعضی ها در محوطه پراکنده می شدند... در سرویس بهداشتی هم باز شده بود.... یکی از فرمانده ها برای چندمین بار ما را به صف کرد اما این بار در ده ردیف.... و بعد از شمارش دستور داد دوباره روی زمین بنشینیم... خودش بالای یک سکو رفت و شروع کرد به صحبت کردن... خوشامدگوییاش به نوعی اتمام حجت هم بود... «اطاعت پذیری، حرف شنوی، انضباط، تبعیت، کنار گذاشتن غرور و...» به اضافه «تحقیر دانشگاه و دانشجو» از کلمات و مفاهیم کلیدی صحبت هایش بود... البته این را هم گفت که شما فوق دیپلم و لیسانس هستید و باید با سربازهای زیر دیپلم و بی سواد فرق داشته باشید... و یا اینکه ما این جا چندین زبان بلدیم از زبان آدمیزاد تا زبان دور از جمع «نفهمی»... خلاصه دوست داشت حساب کار دسمان بیاید... و علاقه عجیبی به تکرار این جمله داشت که «این جا دانشگاه نیست... این جا نظام است...» بالاخره حرف هایش تمام میشود و ما را مرخص می کند... با چند نفر همان جا آشنا شدم و هنگام برگشتن با همانها برگشتم...یکی از بچه ها نان لواش با یک بسته خرما آورده است... در اتوبوس که می نشینیم سفره باز می کنیم و شروع می کنیم به خوردن... واقعا خوشمزه است! غروب به منزل می رسم... پنج شنبه ساعت هشت صبح باید در پادگان آماده باشیم تا لباس سربازی را تحویل بگیریم... البته احتمال دارد به یک پادگان دیگر در همان نزدیکی ها منتقل شویم.... پسنوشت: الان در چهارمین روز خدمت سربازی ام هستم که البته سه روزش را در منزل بودم... تا حالا با همه ابهامهایش خوب بوده... درست است که گفته اند جوجه را آخر پاییز می شمارند ولی این را هم گفته اند که سالی که نکوست از بهارش پیداست....
[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 11:59 ] [ افرا حنگلی (afra jangali) ]
[ ]
یا الله، با توکل به نامت... راست می روم سر اصل مطلب: «در تاریخ 1390/07/17 عقد نکاح دائم بتفصیلی که در صفحات سابق مندرج است واقع شد.» یکشنبه این هفته و همزمان با روز تولد حضرت امام رضا علیه السلام بنده حقیر هم به طور رسمی به جمع متاهل ها پیوستم. می دانم در مسیری که گام گذاشته ام هم سخت و پر فراز و نشیب است و هم پر خیر و برکت. از همه دوستانم انتظار و التماس دعا دارم. خواجه شیراز می فرماید: «ای نور چشم سخنی هست گوش کن: در راه عشق وسوسه اهرمن بسی است پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن» *** پس نوشت یک: «خدایا از تو می خواهم مانند خواستن یک فروتن خوار و ترسان که کار را بر من آسان گیری و به من ترحم کنی و اینکه مرا به روزی مقدر خود خشنود و قانع سازی و اینکه مرا در تمام حالات فروتن قرار دهی...» (فرازی از دعای کمیل) پس نوشت 2: الهی ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است و رهزنهای بسیار در کمین و بار گران بر دوش، یا هادی *اهدنا الصراط المستقیم*صراط الذین انعمت علیهم و غیر المغضوب علیهم و لا الضالین* (الهی نامه ص 19)
بقیه حرف ها را در ادامه مطلب ببینید:
ادامه مطلب [ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ] [ 10:28 ] [ افرا حنگلی (afra jangali) ]
[ ]
از بد حادثه نه کف پایم صاف است، نه پدر سابقهی جنگ و جبهه دارد و نه... پستچی در را زده و «برگهی سبز» را داده خدمت مادر بیچارهی ما: تاریخ اعزام: ۱/۸/۱۳۹۰ ما که شانس نداریم به زودی جنگ جهانی سوم هم آغاز میشود. منتظر باشید! عجب روزگاریست! بالاخره «کارت معاف از صلح و آسایش» ما هم صادر شد... دوستی دارم که تاکید میکند قبل از اعزام به سربازی نظرت را دربارهی آرمانهایت، دربارهی اجتماع، سیاست و فرهنگ، دربارهی مسایل روزمره زندگی، دربارهی اهداف و آرزوهایت و ... در جایی بنویس و ضبط کن. وقتی از سربازی برگشتی دوباره دربارهی آن مسایل صحبت کن و بنویس. و در آخر آن دو را با یکدیگر مقایسه کن تا ببینی سربازی چه پدری از تو درآورده است! دوست دیگری اصرار میکند که تو باید حتما بروی سربازی تا مرد شوی! (یکی نیست بگوید مرد حسابی! شما که رفتهای و پز میدهی چه گلی به سر مردها زدهای که ما... استغفرالله!) یکی دیگر میگوید بالاخره باید رفت، برای همه هست، به قول معروف شتری هست که در خانه همه میخوابد، مجبوریم، راه دیگری نیست و... مادرم غصه میخورد که چطور باید درس و زندگی را رها کنم و بروم دنبال «بشین و پاشو»! خواهر کوچکم هر وقت فیلم جنگی میبیند میآید بغلم میکند و میگوید: «داداش! نمیخوام بری سربازی!» (غزلکم! داداش که از خداشه!) بعضیها منتظر کچل شدنم هستند تا کلی بخندند! بعضیها خاطره تعریف میکنند، بعضیها دلداری میدهند... بعضیها تا میشنوند لبخند میزنند، بعضیها ناشنیده میگیرند و بیتفاوت میگذرند و... و اما خودم! تازه داشت زندگیام سر و سامانی میگرفت. کاری را که دوست داشتم پیدا کرده بودم. برای سالهای آینده که هیچ، برای ماهای آینده کلی برنامه داشتم و تازه داشتیم خوشی را تجربه میکردیم... ولی چه فایده؟! سربازی مثل بختک افتاد وسط خوشیهای ما! شاید تصور درستی از سربازی نداشته باشم اما از بهترین تصویرهای آن هم تنفر دارم. این حرف حتی اگر بچگانه باشد حرف دلم هست. حرف دل کسی که در روزهای آینده باید ساکش را روی دوشش بیندازد و به سمت پادگان برود... سربازی تنها یک زیان اقتصادی نیست بلکه یک سرکوب فکری و فرهنگی رسمی است. سختیاش برای این است که حرف زور هست، اجبار هست و هیچ برهان قانع کنندهای برای آن نداری. سربازی واقعاً یک چیز وحشتناکی است اما اگر صبور باشی شاید چیز قابل تحملی باشد. من هم باید با این اتفاق وحشتناک کنار بیایم حتی اگر دوستش نداشته باشم... ان شاء الله سعی میکنم با آن کنار بیایم و به آن عادت کنم و یا اینکه سعی میکنم نسبت به آن بیتفاوت باشم و به روی خودم نیاورم که چه بلایی دارد به سرم میآید. پسنوشت یک: یک نفر از دریا خیلی میترسید. دوستانش او را کنار ساحل بردند و یکدفعه او را داخل آب پرت کردند و بعد از کمی دست و پا زدن دوباره به ساحل برگشت و گفت: دریا دریا که میگن این بود؟! این که همش آبه!!! یکی دیگر رفته بود جنگل. پرسیدند جنگل چطور بود؟ گفت: از بس که درخت بود نتوانستم جنگل را ببینم!
موضوعات مرتبط: تاملات ناگهانی- دل نوشته ها [ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 14:34 ] [ افرا حنگلی (afra jangali) ]
[ ]
یک) بالاخره اعراب از خواب سنگینشان «بیدار» شدند اما درست زمانی که ما را «خواب» برده است. دو) این ادغام وزارتخانهها هم ماجرای پیچیدهای شده است. مثلا این گزارش را در یک جایی خواندم و کلی خندیدم: «كارمندان وزارت سابقx، در پي ادغام دو وزارتخانه در بیستم تير ماه جاري به ساختمان وزارت y منتقل و با استقبال گرم كارمندان وزارت سابق y روبه رو شدند، ولی با گذشت كمتر از دو روز، گويا شرايط به كلي تغيير كرده و مقاومت كارمندان y در تحويل فضا و ميز و اتاق هاي خود به اين ميهمانان قبلا عزيز به مسائل خاصي انجاميد تا جايي كه صبح امروز كارمندان وزارت y به هنگام ورود به ساختمان با صحنه عجيبي روبه رو شدند.» بالاخره از دو حالت خارج نیست یا دروغ است یا حقیقت دارد! سه)چند وقت قبل یک خانم بازیگر ضمن دفاع از یک بازیگر مرد، فرموده بود:«من فلانی را مثل برادرم دوست دارم!» چند روز قبل هم یک خانم بازیگر دیگرضمن دفاع از همان بازیگر مرد، فرموده است: «فلانی به اقتصاد کمک کرده است. این آدم آمده و برای دفتری سینمایی چند میلیارد سرمایه برده است. آیا این به سینما کمک می کند یا نمی کند؟» خداوند این جوانها را حفظ کند! البته به سینما و اقتصاد که چه عرض کنم... به هرحال قدیمیها در این موارد فرمودهاند:«عاقلان دانند!» چهار)خانم بازیگر دیگری هم در واکنش به ممنوعالتصویر شدنش فرموده است:«من نه انسان سیاسی هستم و نه توان سیاسی بودن را دارم، من کار فرهنگی انجام می دهم که حد و اندازه اش خیلی فراتر از کار سیاسی است.» اول اینکه، آیا واقعا این حرف سیاسی نیست؟! و دوم اینکه، ایشان که دغدغه «کار فرهنگی» دارند چرا باید... پنج) حادثهای که برای حجتالاسلام فروزش اتفاق افتاد، درست با آغاز بحث مبارزه با بیحجابی همزمان بود! همان طور که حادثه پل مدیریت (که دانشجویی همکلاسیاش را به خاطر عشق/نفرت کشت) با بحث تفکیک جنسیتی در دانشگاهها همزمان شده است. شش)آقای پروفسور دقیقا یکی از آن سه نفری است که در جهان به زبان عیلامی تسلط دارد. یک روزنامه با این آقا مصاحبهای ترتیب داده است و خلاصه، نتیجه آن یک جمله کوتاه است:«کوروش نخستین پیامآور صلح است.» خداوکیلی گاهی سواد زیادی هم دردسرساز میشود. هفت)آقای هاشمي رفسنجاني فرموده بود:«عقلانيت اقتضاء ميكند از هيچ دانش نويني چشمپوشي نكنيم.» فکر میکنم بهتر باشد به نامهای که دکتر احمد فردید در سالهای 65 یا 66 به این بزرگوار نوشته است سری بزنیم.... (به سایت موسسه فرهنگی مطبوعاتی ایران، شبکه ایران، شماره خبر23576 – یا کتاب تمدنزایی شیعه، نوشته اصغر طاهرزاده مراجعه شود.) هشت)یک آقایی درباره یک آقای دیگر گفته بود:« فلانی مرتاض، فراماسونر، بازجو، جاسوس، نفوذی یهود و ابوبکر زمان است!» همان آقا درباره فرد دیگری گفته است: «فلانی از عدالت ساقط شده است و باید استغفار کند.» به هر حال قطار اتهامزنی و شایعهپراکنی ظاهرا ترمز بریده است. ------------------ متن کامل نامه دکتر فردید به هاشمی رفسنجانی را که یکی از دوستان زحمت تنظیم کردنش را کشیده، در ادامه مطلب آمده است: موضوعات مرتبط: نگاه من به جامعه// اجتماعی - فرهنگی ادامه مطلب [ جمعه بیست و چهارم تیر 1390 ] [ 11:43 ] [ افرا حنگلی (afra jangali) ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |